ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
409
قصص الانبياء ( فارسى )
دارد . بحيرا گفت مرا خود مقصود اوست . آنگاه خود بيامد و رسول را بخواند و ايشان را بر خوان نشاند ، و خد بر خدمت بر سر ايشان بيستاد و بهركس نگاه مىكرد تا نور نبوّت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم بديد . نورى ديد كه از ميان دو كتف او برآمدى . نگاه كرد ميان دو كتف او ديد نبشته : لا إله الا اللّه محمّد رسول اللّه . روى خود را در آن بماليد . و ابو بكر رضى اللّه عنه در آن كاروان بود روى به دو كرد و گفت آگاه باش كه اين بهترين خلقانست و خاتم پيغامبرانست و تو خليفهء او باشى . و بو طالب را گفت كه او را نگاه دار از جهودان ، چه اگر بدانند كه او با شماست قصد كشتن او كنند . آخر برفتند تا ] b 991 [ بشام رسيدند و سود بسيار كردند و بازگشتند . و از پس آن ابو طالب نيز بتجارت نرفت كه ضعيف شده بود تا مالش كمتر شد . روزى مصطفى را گفت هيچ غم نيست مرا مگر غم تو ، من ضعيف شدم مىخواهم كه كار تو بسازم تا تو با كسانى « 1 » خديجه بشام روى و بازرگانى كنى . رسول گفت فرمان تراست . آنگاه ابو طالب پيش خديجه رفت و گفت يا خديجه تو ميدانى كه محمّد بنزديك من سخت عزيز است ، و امانت او مىدانى ، و من سخت ضعيف شدهام مىخواهم كه او را با كاروان خويش بشام فرستى تا مگر بدست او مايهء افتد . خديجه گفت صواب آيد . بو طالب دو اشتر بر بار بداد و كار راهش همه بساخت . خديجه غلامى داشت نامش ميسره ، او را بخواند و گفت محمد را با خود ببر و فرمانبردار او باش ، و بهر منزل كه فرود خواهى آمدن بفرمان او فرود آى . پس كاروان از مكه بيرون رفت و رسول مهار اشتر خود گرفته بود و مىرفت . ميسره در رسيد از مركوب خود فرود آمد و گفت يا محمّد نه نيكو بود تو پياده و من سوار . رسول را برنشاند و مهار اشتر خود بگرفت . چون بشام رسيدند خبر در افتاد كه كاروان مكّه مىآيد و متاع نايافت بود ، و آنچه رسول را بود عزيز بود ،
--> ( 1 ) - بكسهاى .